تبليغاتX
>

*
*
*
*
*
*
*
همیشه در قلب منی

برایت گریه کردم و نوشتم

برایت گریه کردم و نوشتم ...

افسوس تو محبوب خیلی ها شده ای محبوب کسانیکه تنها برای جذابییتت دوست دارت شده اند.

آن چشمهایت . آن صدایت . آن ... آه هر جذابیت جسمانی که داری موجب محبوبیتت شده .

آنها چشمهای قشنگت را دیده اند اما مثل من غم آن را نفهمیده اند . آنها طنین خوش صدایت را بارها چشیده اند

اما مثل من اوج فریادت را از روح خسته ات نفهمیدند ومن وقتی عاشقت شدم که از جسمت گذشته بودم

و روحت بود که مرا جذب می کرد . روحم . همچون آشنای دیرینه ی روحت که گویی زمانی را با تو بوده وبعد مدتی جا مانده است .

چه مدت نمی دانم اما حالا دوباره تورا یافته ولی هنوزهم بدون تو..... وای گریه . امانم نمی دهد آرام وقرار ندارم مانده ام چکنم؟

جطور این عشق را به تو بفهمانم؟ برایت کلماتی را باید به زبان بیاورم که عشا ق جسمانیت قشنکتر از من بیان می کنند.

اما من برای گفتن هرکلمه بغضی را باید فرو دهم واین آهنگ صدایم را لرزان و ترحم آمیز می کند

وبرخورد تورا با من سطحی . چرا که می اندیشی با عشقی بی عمیق وسطحی روبرو شده ای

پس به ناچار سکوت می کنم وحالا تمام این سخنهارا برایت گریه کردم ونوشتم به امبد اینکه زمانی جای این اشکها را بخوانی حتی اکر

عشق روحیم را درک نکنی!

                                    علی حیدری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 28 Mar 2009 و ساعت 11 PM

Don't Lose Hope

Don't Lose Hope...





If spring follows
winter,
if a rainbow follows
the storm,
if morning follows
the night,
then happiness must
follow sorrow.

Don't lose hope.
Things will get better!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 14 Feb 2009 و ساعت 7 PM

مکتب عشق

                        

 

 

مرا گفتند ز عشق زاده نشده ام

             نگفتند  مرا که دوست بدارم  زندگی را    

            

            اما بس دیر

         به ناگاه

              در نیمه راه عمر       

                      زیر معرفت  آفتاب

          در بلندی فریاد جان و عقل

      برگی ز  پا ئیز روزگار

       ز  بی رنگی رخ یار

     ز   سرخی  گودال ها 

     ز سنگ ها و

    از  زیر چوبه دار

          بر سینه ام لرزید

           اما ندانستم

       چگونه  دوید در رگهای من

        و   چگونه کین

                از پنجر ه ای شکسته دل گریخت

                      اما شناختم عشق را

              دیدم چشم های من به تو باز می گردند ,     ا

                  دیدم عشق گل داد,

           در من , در همه جا

          دیدم آوای صلح می آویزد

      از همه چیز , همه چیز!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 7 Nov 2008 و ساعت 6 PM

گل من

اسمتو واسه دل خوشی میخوام

دلتو واسه عاشقی میخوام

صداتو واسه آرامش می خوام

دستات رو واسه نوازش می خوام

پاهاتو واسه همراهی می خوام

عطرت رو واسه مستی می خوام

خیالت رو واسه پرواز می خوام

و خودتو واسه پرستش

(علی حیدری)

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 27 Oct 2008 و ساعت 10 AM

الف تا ی

میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند:

بعضی ها مثل (ب) برات میمیرند.

مثل (د) دوست دارند.

مثل (ع) عاشقت می شوند.

مثل (م) منتظرت می مونند.

تا یک روز مثل (ی) یارت بشن.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 3 Jun 2008 و ساعت 9 AM

قشنگی قصه

تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم ما که به هم نمی رسیم بسه

دیگه بزار برم

کی گفته به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم حیف تو نیست کنج قفس لباس غم تنت کنم

من نه پری قصه هام نه قهرمان کتابا یه پسر گوشه نشین نه نامی فرشته ها

من عاشقم همین بس غصه نداره بی کسی قشنگی قصه ماست که ما به هم نمی رسیم

گفتم میری از خاطرم شاید فراموشت کنم شاید نداره بعد از این باید فراموشت کنم



هرفای تلخیه ولی باید واقعیتو درک کرد.........عشق چیزی جز دوروغ نیست

علی حیدری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 14 Dec 2007 و ساعت 1 AM

فقط تو

 

دلم می خواهد فریاد بزنم به آسمان وزمین بگویم که هنوز دوستت دارم.
هنوزهم تنها چیزی که آرام می کند زمانی که بهانه ات را می گیرد، غروب است که تنها یادگاری توست.
باورم نمی شود که تو را برای همیشه از دست داده ام.
یادت هست آن شب که برای اولین بار چشم در چشمت فریاد زدم دوستت دارم
و توهنوز باور نداری مه من دوستت دارم
من تو را با انچه هستی دوست دارم، می پرستم
کاش آن روز هر گز نمی آمد. آن وقت من اینگونه تنها برای چشمهایت غزل
نمی گفتم.
یادت هست چگونه عاشقم کردی و گفتی کلمه بی توهرگز راهجی کنم
آن روزها فکرمی کردم دیگر چشم زخم روزگار به ما نخواهد خورد
چه خیال باطلی
هنوز هم دوستت دارم
دلم می خواهد آنقدراین کلمه را تکرارکنم تا آسمان وزمین یاد گرفته و هرروزصبح که خورشید بر لبان تو بوسه می زند، آسمان فریاد بزند که
دوستت دارد
کاش آغوشت تنها جایگاه من بود ،آن زمان دیگر آسمان بارانی نبود.
تنها
هنوز اتاقم بوی حضور تو را می دهد.
انگار همین دیروز بود که پا به اتاقک کوچک دلم گذاشتی
و با نگاه بارانیت سرزمین خشک دلم را آبیاری کردی
و تمام قناری ها را به سرزمین دلم فرا خواندی
و سکوت سالها دلتنگی مرا با یک سلام شکستی
هیچ گاه یادم نخواهد رفت لبخندهای شطنت آمیزت را
چقدر دلم می خواست تنها برای یک لحظه در باغ آغوشت جای بگیرم و تمام غمها را به دست باد بسپارم
تو مثل نشاط همیشه یاد آور باران بودی ومن آن تک درخت تنها همیشه می ترسیدم از روزی که روزگار
چشمانت را ازم بگیرد چشمانی که هر روز نوری از خو شبختی است
و حالا گویا تمام آنها برایم یک رویا بود .
رویایی که خیلی زود تمام شد و تنها پریشانی از آن برایم با قی ماند.
کاش ثانیه ها می دانستن چقدر برایم
خواستنی هستند زمانی که درکنار تو هستم .
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.تنها
بزن باران که بی تابم بزن با من بخوان امشب
بزن لبریز فریادم بزن با من بمان امشب
بزن باران پر از عشقم پر از اندیشه فردا
تو موسیقی حساسی، بزن تا سر دهم اواز
بزن باران تو می دانی چه شیرین است دلبستن
چه عمقی دارداین احساس پریدن،ازقفس رستن
_______________________________تنها
ای تهی از آنچه بود آنچه نبود
خنده هایت را که از لب ها ربود
رفتی تنها شدی با سایه ات
قامت من ازابری کبود
من هنوز یک شهر شاعر پرورم
بوی خوب دستهایت بر سرم
اخ باید آسمان را قیر کرد
تا نبارد قطره های آخرم
_______________________________تنها
نمی دانم شاید تنها باید زیستن را آموخت
وشاید باید دید و آن زمان زندگی کرد .
تمام لحظاتم پر شده از دلهره و شاید ونشاید ها
صاعقه گناه تمام جوانه های معصومیت را در وجودم خشکانده است
وتنها چیزی که در دورنم
پا بر جاست این است که خالقم رئوف است و مهربان
تمام وجودم را پر کرده است. روحم را در تسخیر خود در آورده است.
گویا دروجودم هیچ
معصومیتی وجود نداشته. وجودم تبدیل به شوره زاری شده است که هیچ گلی در آن نمی روید و اگر
روزگاری بروید همه خار است وبس .
چه شد که چنین شدیم اینگونه بی حیا اینگونه گستاخ که حتی
حرمت او را نگه نمی داریم .گویا ما از نخست چنین بودیم
آه پروردگار ا سم گناه تمام فضای قلبم را فرا گرفته است و سلولهای معصومیت را یک به یک از میان بر
می دارد. بار الها مرا به خاطر هر آنچه ندانسته انجام داده و هر آنچه از روی گستا خی به انجام رساند
ببخش
گناه کردم وتو پوشاندی من شکر بجا نیاوردم و تو دادی
من خطا کردم و تو بخشیدی .
آنقدر گنه کردم تا از چشم تو افتادم و همچنان بر انجام گناه اسرار ورزیدم. تو بخشیدی من گستاخ تر شدم .آنقدر از تو
دور شدم که حتی دیگر خود را هم نمی توانم پیدا کنم .گناه چون دیواری ما بین من و تو قرار گرفته است
و برای رسیدن به تو تلاشم بی فایده .
خدایا با تمام گستاخی دوستت دارم
_______________________________تنها
ای تک درخت یخ زده دراوج اضطراب
در سردی سکوت زمستان من مخواب
سرما امانت نمی دهد ای درخت من
یک لحظه صبر کن مگر مرده آفتاب
سرد است یا که لرزش من بهانه است
عمریست این سوال دلم مانده بی جواب
شاید زمان مرگ زمستان فرا رسد
تو همچنان به باغ غزلهای من بتاب
با کوه غصه و شب و اندوه من بجنگ
بردار از درون من پیله عذاب
تقویم سالهای بدم را خراب کن
فصلی شروع کن به سر فصل این کتاب
_______________________________تنها
به گمانم نفسی فرصت دیدن داریم
تا ته کوچه فقط پای دویدن داریم
روح ما گر چه در این پیله تن محبوس است
مثل پروانه تمنای پریدن داریم
مفکن دور، چنین میوه احساس مرا
گر چه کالیم ولی وقت رسیدن داریم
نشکند پشت دل از بار غم حادثه ها
مثل یک بید فقط حق خمیدن داریم
نکند تیره شود سینه تو از غم ما
تو بگو حق کمی آه کشیدن داریم
تو نگفتی ولی از لحن نگاهت پیداست
نه دل گفتن و نه گوش شنیدن داریم
_______________________________تنها
چقدر سخت است خاطرات لحظه لحظه های با تو را مرورکردن و به چراهایی که چون ریل تا بی انتها
در مقا بل دیدگان صف کشیدن نگاه کردن با پاکتی به سراغ باغچه خاکستری خاطرات رفتن
و خاطرات سفید را
چیدن وبرای لحظه های دلتنگی به تو هدیه دادن
ردپای تمام خوبی ها را گرفتن تا شاید به تورسیدن
روزگاری
دلم برایت مامنی امن بود تا تو تمام دلتنگی خود را دراو دفن کنی اما امروز من با این دل وتمام غمها بی توماندم.
چقدر دلم برای غمهایت تنگ است
با دردهایت زندگی کردم با دلواپسی برای تو دل را جلا دادم اما افسوس حالاکه محتاج توام دستهای بزرگ
نیرومندت هستم
تو در کنارم نیستی روزگاری از خداوند خواستم تمام دلخوشی زندگی مرا بگیرد
و برای حتی ثانیه ای تو را خوشبخت کند
من تمام هستیم را به پایت می ریختم اما افسوس که تومعنای دلتنگی مرا نفهمیدی
اشکهایم شاهد تمام دلتنگی من است کاش هیچ گاه دل را به استقبال نگاهت نمی فرستادم .آن زمان دیگر آسمانش
از دوری توبارانی نبود.تمام لحظه ها می نشینم و به آسمان خالی از احساس چشمانت زل میزنم و نا باورانه
تماشا می کنم که چگونه صفحات سفیده دلت را با خاطرات او رنگی می کنی کاش می دانستی بعد رفتنت چه بر
سر دلم آمد تمام قناری ها برای دلداری به سراغم آمدن. همه قاصدک ها آمدن تا پیغام دل خسته مرا برایت
بیاورند. اما افسوس تو سفر کرده بودی و از شهر چشمانم رفته بودی .
کاش می توانستم تو را برای همیشه در دل حبس کنم اما افسوس ....
..................تنها
زبانم را نمی فهمی تو خطم را نمی خوانی
چنان بی گانه ای حتی
که نامم را نمی دانی
تو آنقدر گیج و گنگی در پلیدی
این غربت که بیداری و
قلب عاشق ما را نمی بینی
دل تو رفته در خواب
خیالت هست این رویا
سراسیمه رهایی در پی
پس کوچه های این دنیا
نگاه خسته ما را نمی بینی
شتاب ثانیه ها را نمی بینی
ندارم انتظاری از این ماتم
که همچون من تو هم
غربت نشینی وزبانم را نمی فهمی
چنان بی گانه ای حتی
که نامم را نمی دانی
--------------------------------تنها-----------------------------------
باورم نمی شود چه زود انسانها انسانیت را از یادها بردن.
چه زود شکستیم عهدی را که پدرباخالق بسته بود. چه زود به اثبات رساندیم آنچه راکه فرشتگان در
زمان خلقت به جانان گفتن.
چه زود رسم برادرکشی هابیل و قابیل را برپا داشتیم. چه آسان به گورکردیم وجدان را
و چه گستاخانه زیرپا نهادیم گفته نبی را درزمان ولایت
و ما آسان طناب ایلیس را برگردن نهادیم وخود به دنبالش می رویم.
چه شد که ما از دریچه انسانیت به پایین آمدیم، مگر مشتاق جنت نبودیم ،مگرمشتاق دیداریار نبودیم .
چه شد که کوفی شدیم چه شد که شکستن دل یادگارزهرا برایمان آسان شد. مگراز نفرین دختر
پیغمبرترس ندارید.
آه چه نا سپاس شدیم. نمک می خوریم نمکدان را آاسان برزمین می زنیم .گویا هیچ از آدمییت بویی نبردیم.
آری این عصرمرگ ادمییت است ،مرگ آنها که انسانیت را بپا می دارند.
مرگ آنان که مقدس می دانند جامه ی پدررا مرگ انان که هنوز بر پا می دارند سنت را
آه محمد چه برسرامت توآمد همه از یاد برده اند عدالت علی را ایثارحسین را
و من نا سپاس ترازهمه تک تک نعمتهایت را استفاده و شکرش را بجا نیاوردم.
تنها
نمی دانم می ترسم از آنچه شاید برسرم بیاید از آوارهایی که برسرم بریزد و از دست بدهم باقیمانده ی
وجودم را.
زندگی چقدر وحشت انگیز است. تاریکی لحظه های تنهایی، تلخی غروبهای که بی تو سر شدند
و تمام خاطرات کودکی را مرور کردن و به سوگ معصومبت از دست رفته اشک ریختن
غروب، افول یک نور بزرگ. اما من چه بگویم ازلحظه هایی که معصومیت درخون دست وپا می زد
آه ای خدا به دادم رس که دیگر بریده ام دیگر توان مبارزه ندارم.
خدایا نمی دانم چه بر سرم می آید تمام لحظه هایم پراست از خیال گنه آلود او. خدایا کمکم کن تا فراموش کنم
کاش خدا می شد سر برشانه هایت گذاشت وتمام دلتنگی های خود را زارزد.
دیگر خسته ام از تکرار روزها، هفته ها، ماه ها. دیگرخسته ام ازاین آدمهای نقاب برچهره. از این آدمکها
کاش می شود بدون آنکه هر صبح صورتکی بر چهره بزنیم، به دیداریک دگر می شتافتیم.
کمکم کن ای خدا تا تنها تو را مالک وجود کنم. کمکم کن عشق نفرینی بی پروای می خواد دل من .دریای
چشمه زندون برام. چکه چکه های اب مرثیه خونه برام. تو رگام بجای خون شعرسرخ رفتند.
تن به موندن نمی دم موندم مرگ تنه عاشقم مثل مسافر عاشقم. عاشق رسیدن به انتها.
عاشق بوی غریبانه کوچ
تو سپیدی غریب جاده ها ،من پرازوسوسهای رفتنم .رفتن رسیدن، تازه شدن توی یک سپیدی توسیه سبز مثل یک عشق
پر آوازه شدن
کمک کن نذاره این دل گم شده از پا در بیاد. کمکم کن خرمن رخوت من شعله می خواد.
کمکم کن ما باید به فردا برسیم .
هر بار که از آن کوچه گذر می کنم اشک مهمان چشم هایم می شود. گویا همین دیروز بود که به
سراغم آمده بودی. من تنها غمگین در گوشه ای نشسته وتوسرشارازشادی مرا به خود خواندی
و در گوشم زندگی را زمزمه کردی گفتی روزگار با تو بازی خواهد کرد چون قانون زنده بودن
است گفتی اگر در بازی زندگی تقلب کنم هیچگاه به حقیقت دست نخواهم یافت وآن روز مرگ انسانیت
است. آن زمان معنای کلمات تورا درک نمی کردم آن زمان نمی دانستم که گرگ هم در لباس میش خواهد
بود اما حال که فرسنگها از تو فاصله دارم پی بردم که معنای سخنان آن روزت یعنی تنهای امروز من
هیچ گاه باورم نمی شد که روزگاری چنان از تو دور می شوم که تو فراموش کنی. کاش روزگار کمی با
من و تو مهربان تربود. آن وقت دیگر تنهای چمن بختک بر روی زندگیم نمی افتاد. آن وقت تو تنها نبودی
چقدر دلم می خواهد در دادگاه زندگی به اعتراف بنشینم که دیگر بریده ام. دیگرتوان مبارزه بااین همه
سختی را ندارم اما باز سخنانت در گوشم می پیچد که تا آن زمان که خدا تورا دوست دارد به مبارزه
با مشکلات ادامه بده.
نمی دانم تو ای ناجیه خوشبختی چرا این گونه خموش نشسته ای و برای قاصدک ها پیام خوبی نمی آوری؟
تقدیم به خواهر بهتر از جانم
کاش تنها می شود برای لحظه ای به سراغ دل خسته ام می آمدی و می خواندی
تمام آچه را که بر زبان جاری نمی شود آن زمان پی خواهی برد که دوستت دارم
کاش می دانستم چه شد آن لبخندها شاید من مقصر باشم وشاید هم او.
کاش می دانستی
که تمام لحظه هایم به تو می اندیشم که چه شد آن همه شادی که به یغمابرد لبخندهایت را.
تو نمی دانی که حالا برایم چون بهار دوست داشتنی هستی .
نمی دانم چگونه به چشمانت بفهمانم که هر آنچه را می خواند از نگاهم حقیقت است
و ای کاش ...
روزگار چه بازی عجیبی دارد گاه برای آنکه به کسی بفهمانی دوستش داری کندن کوه بیستون
هم بی فایده است .کاش کمی زودتر دیده به جهان می گشودم آن وقت دیگربرای آنکه دوستم داشته
باشی شب زنده داری نمی کردم تا به ماه بگویم که تو را دوست دارم.
تو معنای حرفهایم را هرگز نخواهی فهمید تو هنوز سیاهی را زشت می دانی.
نگاهت می کنم اما به سردی
نه تنها من، تو هم دنیای دردی
کاش لحظه ها فرصت دیدارها را قدرمی دانستند. کاش ثانیه ها پی به راز عشق پی می بردند
این را بدان دیگر هیچ گاه برای رفتن شتاب نمی کردند. آن زمان دیگر آسمان ابری نبود.
ودیگر مجنونی نبود تا در سر مزار لیلی اش فریاد برآورد .
ان زمان تو می فهمیدی که من ....
کاش انسانها هیچ گاه دست ریا را در دست نمی گرفتن
آسمان ،تو نیز اشک بریز بر سادگی دل
زمین، فریاد برآور وبگو که محبت را ارزان نفروشند.
درختها ای سروهای بلند بگوئید در کجا عشق را باید یافت.
در سرزمین شیرین ها ولیلی ها
یا در کوه و بیابان مجنون ها
تیشه فرهاد را چه کس شکست.
مجنون در کدامین بیابان آواره شد .
چقدر سخت است در سرزمین عشق ،عاشقی جرم باشد.
باید عشق را در پستوی خانه نهان کرد تا چشم ناپاک زمانه به او نیفتد .
باید عشق را با محبت طلسم کرد وجادوی جاودانگی را بر بازویش بست .
باید معصومیت کودکی را در خم کوچه دفن کرد.
باید انسانیت را قاب بر دیوار میخکوب کرد.
کاش آدمها بهتر می فهمیدند مردن در سکوت یعنی چی .
کاش آدمها می توانستند بخوانند از نگاه یکدیگر آنچه را که بر زبان جاری نیست.
آن وقت او هم از نگاهم می خواند که دوستش دارم
شاید تنها باید بر آنچه بر تو می گذرد گریست و شاید هم باید تلاش کرد هر آنچه را که از دست
داده ای بدست آوری.
غرور او را چگونه می توان آنچه را که با او زنده و زندگی می کنی
آیا می شود تمام خوبی های را که سنگ دلی از تو به غارت برده است به ارمغان بیاوری
کاش انسانها آنقدر خود خواه نبودند.
دیشب به آستان شکایت کردم که دیگر خسته شده ام از تمام آنچه مرا از تو دور می کند
گفتم خسته شدم از خودم از او از آنها که زندگی را تنها در بازی بچه گانه ای به نام عشق از
دست می دهند.
روزگاری گمان می بردم عشق نعمتی است که تو ارزانی می کنی و حال به این حقیقت پی بردم عشق بازی است که دیگران آن را وسیله ای برای انتقام قرار می دهند.
چه شد که آنگونه مردم به عشق جسارت کردن. همیشه شنیده بودم عشق خزان ندارد.
اما ای محبوبم عصر کنون عصر نابودی عشق وصداقت است.
آیا کس می داند صداقت را در کدام سرزمین می توان یافت کرد.
دلم می خواهد فریاد بر آورم دیگر بس است.
تنها
چه کسی بغض های فرو خورده را می تواند شماره کنند.
یا پرهای پروانه ها ی مرده را پیراهن هر ستاره کند.
چه کسی دست کلمات دست نخورده ذهن مرا می تواند بگیرد و آنها را به باغ شعر ببرد.
چه کسی شکل شادی هایی را که در راهند روی آینه های ما خواهند نشست، می تواند نقاشی کند.
چه کسی غمهای روزمره مرا می تواند جاودانه کند بی آنکه امروز وفردا را بهانه کند.
چه کسی منتظر می ماند تا مدادم را پیدا کنم و نامه ای بنویسم.
نامه ای برای او که هفته دیگر یا شاید هفت هزار سال دیگر آن را می خواند.
چه کسی دیوارهای سر سخت موازی را از پیش روی من و تو بر می دارد این لبخندهای پر تکلف
تکراری، این نفسهای یکنواخت ارادی کی تمام خواهد شد.
چه کسی حرفهای خسته دلم را خواهدشنید و دستی بر سرو رویش خواهد کشید دلم می خواهد همه جا پر از
آینه باشد درختها آینه باشند پرنده ها آینه باشند پرنده ها آینه خیابانها آینه زمین آینه آدمها آینه دیوارهاآینه و
هیچ کس نتواند خودش را پشت دروغ پنهان کند ومدام برایمان شکلک در بیاورد.
دلم می خواهد همه خدا را ببینند که هر روز منتظر است با او درد دل کنیم و مشقهایمان را نشانش دهیم.
دلم می خواهد همه دستهای با سخاوت او راببینندکه پر از گلهای خوشبوی محمدی است و هیچ نترسند و
آنقدر جلو بروند که جانشان معطر شود آه چقدر خوب می شد اگر مردم می دانستند هر وقت که بخواهند
می توانند سر در آغوش خدا بگذارند و تمام دلتنگی های خود را گریه کنند.
غمگین تر از پائیز
دلم بی تاب شانه های صبور توست
کاش او می فهمید زیر باران با یک چتر بودن مهم نیست مهم ان است که چتری باشیم برای هم
او عشق ماندگار را با لحظهای زیبا آنی معامله می کند و هیچ نمی داند چه بر سر دل خواهد آمد
گویا با اوآشنایی دیرینه دارم او می داند چه بر سرم آمده است و من نیز هم
کاش مثل او بودم کاش برای همدردی به هر دلی سرک می کشیدم افسوس که چنین نیستم
کاش می توانست از چشمانم بخواند که اورا
دوست خواهم داشت
کاش می فهمید.
تلاشم برای تسخیر قلبش بیهوده است گاهی با خود می گویم کاش آنشب حقیقت را به او نمی گفتم
کاش نقاب معصومیت بر چهره می زدم کاش ...
دیگر گذشت کاش وکاشکی ها و من حالا تنها تنها تر از آن ستاره ی کم نور خلیج کاش او می فهمید
عبور لحظه ها را به تما شا نشسته ام تا شاید روزگار بر وقفه مراد من بچرخد شاید آن زمان او
بداند کسی هست که سالها منتظرش می ماند تا زندگی را با او از سر بگیرد
آن زمان دنیا چه زیبا خواهد بود
تنهاترین تنها
 
هنوز بوی غربت می دهد. بوی انگورهای زهرآلود. بوی فتنه بوی نیرنگ .
وتو چه صبور به نظاره نشسته ای ظلم عدو را .از کدامین سرزمینی که اینگونه علی وار
به عدالت حکم می کنی وزهرهلاهل را بی درنگ سر می کشی و چون حسن به
به سوی یار شتافتی.
حسن در آغوش خواهر و تو در آغوش ابو صلت
چون حسین در غربت وتو گلگون و حسین با تن لخت لخت آه چه ظلم ها کرده اند
به فرزندان علی.
رفتنت یعنی یک ظلم دیگر به آل علی
به سوگت نشسته ام و فریاد بر می آورم که چه مظلوم بود چون جدش حسین
فرشتگان به سوگ تو به گریه نشسته اند وآسمان هم بر این غم اشک می ریزد
آه ابرها ناله کنید که یکی دیگر از فرزندان زهرا به شهادت رسید
شهادتت رابه مادر تسلیت می گویم
به آسمان به زمین به تمام خوبی ها به آهوی سرگشته این دنیا
به تمام ستاره ها که از تو نور می گرفتند به باران که بوی غربتت را همیشه به همراه دارد
به تمام درختها که سر سبزیشان از نشاط تو بود
به مشهد که منزلگاه تو شد به کبوتر ها که همدم تنهایشان هستی به تمام عاشقان
که دیوانه وار به سویت می آیند به آنان که دوستت دارند .
تنها

بهار مبارک باد

تو را در همه جا می یابم در همه جا پنهانی چون عطر در گلبرگ یاس.

تو پنهانی درهفت رنگ رنگین کمان.

تو پنهانی در صدای خش خش برگهای زرد پائیزی.

تو پنهانی در سپیدی برفهای زمستان.

تو پنهانی در نسیم بهاری.

تو لطیف مثل بوی باران. تو گرم مثل روزهای تابستان ومن نمی دانم چگونه در تو گم شود.
آیا می شود تو را در آغوش کشید؟
دلم می خواهد تنها با تو سخن بگویم تنها تو را فریادبزنم و تنها به خاطر تو زندگی کنم
اگر بدانم برای رسیدن به تو باید کوه بیستون را بکنم تیشه ای حتما خواهم یافت
اگر بدانم برای رسیدن به تو باید در بیابان آواره شوم حتما بیابانی به وسعت دلتنگیت خواهم یافت
اگر بدانم برای رسیدن به تو تمام خوبی ها را جمع کنم این کار را خواهم کرد
آن قدر دوستت خواهم داشت که حتی مجنون درس عشق را از من یاد بگیرد
من در شهر چشمانت گم خواهم شد و برای نجات خود هیچ نخواهم کرد
کاش تو نیز مرا دوست می داشتی آن زمان تمام عاشقان به ما حسادت می کردند
آن زمان نیازی به طلسم محبت نبود
دیگر قصه دلدادگی طور دیگری به پایان می رسید
دنیا رنگ زندگی به خود می گرفت وققنوس برای باقی ماندن خود را به آتش نمی کشید
اما افسوس
تنها

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 13 Jul 2006 و ساعت 0 AM

انتظار

منتظرت خواهم ماند تا تو روزي آيي تا تو فرياد دلم را شنوي تا تو مهتاب شب تيره و تارم باشي تا تو روزي با نگاهت گويي  دوستت مي دارم  حتماَ میگويي  خيلي ساده دلي ساده دلي رويايي آري من ساده دلم ساده دل خواهم ماند تا تو روزي آيي تا تو اشكهاي چشم را بيني  شور عشق ودل من را يابي من با ساده دلي باز هم مي گويم :  منتظر خواهم ماند تا تو روزي آيي...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 7 Jul 2006 و ساعت 2 AM

دوستت دارم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 30 Jun 2006 و ساعت 12 PM

طوفان اشك

                                                        
زگريه،دوش نياسود،چشم تر بي تو
چو شمع،سوختم از شام تا سحر بي تو


                شبي به ديد? من پاي نه،كه از غم عشق
                بود زموي تو،روزم سياه تر بي تو


ترحمي،كه زطوفان اشك و آه چو شمع
در آب وآتشيم،از پاي تا بسر بي تو


                ترا،چو غنچه بود خنده بر دهان بي من
                مرا،چو لاله بود داغ ب جگر بي تو


بكش به تيغم،اگر طالع وصالم نيست
كه نيست تاب شكيبائيم دگر بي تو


                نصيب چشم علی ،جز سرشك درد مباد
               
 دمي زگريه،بر آسوده ام اگر بي تو

                     علی حیدری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 30 Jun 2006 و ساعت 2 AM

عشق بی انتها

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 30 Jun 2006 و ساعت 2 AM

فقط تو را دوست دارم

توی زندگی ِمن ، آدمها میان و میرند
میان امّا یکیشون ، تو دلم جا نمی گیرند

توی زندگی ِمن ، تو فقط بودی و هستی
تو با لبخند قشنگ ، توی قلب من نشستی

آخه می دونی چرا ، آخه می دونی چرا
آخه می دونی چرا ، یار و یاورم

آخه می دونی چرا ، آخه می دونی چرا
فقط تو رو دوست دارم ، فقط تو رو دوست دارم
فقط تو رو دوست دارم ، فقط تو رو دوست دارم

* * * * *

با فکر تو بیدار میشم از خواب
روبروی من عکس تو تو قاب

تو قلب منی ، دل به تو بستم
باشی و نباشی با تو هستم

فقط تو رو دوست دارم ، فقط تو رو دوست دارم
فقط تو رو دوست دارم ، فقط تو رو دوست دارم

* * * * *

آخه می دونی چرا ، آخه می دونی چرا
فقط تو رو دوست دارم ، فقط تو رو دوست دارم
فقط تو رو دوست دارم ، فقط تو رو دوست دارم

* * * * *

توی زندگی ِمن ، آدمها میان و میرند
میان امّا یکیشون ، تو دلم جا نمی گیرند

توی زندگی ِمن ، تو فقط بودی و هستی
تو با لبخند قشنگ ، توی قلب من نشستی

آخه می دونی چرا ، آخه می دونی چرا
آخه می دونی چرا ، یار و یاورم

آخه می دونی چرا ، آخه می دونی چرا
فقط تو رو دوست دارم ، فقط تو رو دوست دارم
فقط تو رو دوست دارم ، فقط تو رو دوست دارم

                                                                   

                                                              علی حیدری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 30 Jun 2006 و ساعت 1 AM

گفت و شنودی با عشق

گفت و شنودی با عشق 

 

سالهاست که در جستجوی عشق هستم

او را در کتابها ـ داستانها و افسانه ها جوستجو میکردم

میدانستم که وجود دارد ...پس چرا از من پنهان است؟

نمیدانم ...اصلا نمیدانم...!!!

دیگر امیدی در این جستجو نمی دیدم

تا شبی در پ... در کلبۀ درویشی خود محزون و خسته

از بیداد روزگار با قلم و کاغذ به شمعی که سالها بود

همصحبت من بود خیره شده بودم

نا گاه صدایی شنیدم... فکر کردم که با د است

ولی دربها بسته بود

یک شب گرم تابستان بود ... بادی  نبود!!!

ناگاه پنداشتم که آتشی مرا فرا گرفته

به دور و بر خود نگریستم اما چیزی ندیدم

شمع را دیدم که خاموش شد!

سرم را بلند کردم مات و مبهوت ماندم

بانویی را در مقابل خود دیدم

وای ...این چه زیبایی است؟ انسان است یا پری؟

به خدا نمیدانم!!! پرسیدم که کیستی ؟

گفتا : خموش... سیمایم را نگر ...خموش

گفت من چند ین اسم دارم

گفتم : یکی را بگو

گفت: عشق

گفتم : پس عشق یعنی زیبایی مطلق؟

گفتم : نامهای دیگرت را برایم بگو

گفت: همون پنج تا را که خواستی میگویم

ولی چرا پنج تا؟ چنین پرسید

گفتم : یعنی جانم...روحم ...عمرم ... روانم ...وهستی من

گفت : اولی هست عشق

گفتم از سیمای تو پیداست

گفت : دومی هست زیبایی

گفتم  تمنی من آنجاست

گفت : سومی هست محبت

گفتم در نیاز من هویداست

گفت: چهارمی هست امید

گفتم  در فغان من پیداست

گفت: پنجمی هست آتش

گفتم در چشمان من پیداست

                                                           علی حیدری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 27 Jun 2006 و ساعت 0 AM

فر یاد عشق

فریاد عشق بر سر هر کوی و برزن است
وین ناله‌ها که می‌شنوی از دل من است
مدهوش جام عشق تو عاقل نمی‌شود
پندش مده به صبر که بیهوده گفتن است
یارای فاش کردن عشقم نمانده است
پنهان چگونه دارمش آن را که روشن است
عقلم نهیب می‌زند ای دل خموش باش
دل ناله می‌کند که گناهش نه از من است
روحم به شوق دیدن او بال می‌کشد
افسوس و صد دریغ که زندانی تن است
افسانه‌ی وصال تو را گوش جان شنید
زان پس برای دیدن رویت به گلشن است
وهم و گمان مگر بَرَدم تا وصال دوست
هجران و عقل در همه عالم مقارن است
خاکیم زیر پای تو بر ما گذر نما
زان رو که زیر پای تو خفتن شکفتن است
زهر فراق یار مرا می‌کُشد چه باک
گویند شهد وصل به هنگام مردن است
سودای ترک عشق تو در سر نپرورم
کاین پند پیر میکده در خاطر من است
هرگز ز کوی عشق به جایی دگر مرو
کز لعل عشق تارک عالم مزین است

                 علی حیدری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 21 Jun 2006 و ساعت 1 AM

نا زنینم

در منظومه های آسمان دلم نام تو مرکز عشق است

و سیاره های مهربانی به دور نام تو میچرخند

خیلی هست که من بخوام از تو بنویسم

 چون نمیدونم از کجا شروع کنم

اما اینو بگم از همه بالاتر تویی

تو قله کوه و من پای کوهم

ای که قلبت سرور آینه هاست و پاکیش جلا دهنده اطلسی ها

دلت کعبه عشق و دستانت بخشنده تر از دریا

و محبتت بزرگتر از آسمان و روحت بالاتر از معراج

و احساست زیباتر از نسترن و گل وجودت برتر از همه عالم

دوستت دارم .دوستت دارم ای که بهار وجودت از یاس زیباتر است

چطور بگم مهربونم قاصدک آرزوی من

از دل با صفات یا که قلب بی ریات

چطور بگم دوستت دارم تا تو باور بکنی

چطور بگم دوستت دارم تا کنج دلت جا بگیرم

ای مهربونم از تو تا خدا دوستت دارم

چطور بگم بی تو نفسی واسه زندگی نیست

یا حتی بگم ای گل شقایق زندگی

بی تو شعری واسه سرودن یا وصفی واسه گفتن نیست

یا حتی بگم بی تو تحملی واسه دقایق نیست

واسه عاشقی مثل من گفتن از تو یه نهایت طلبه

باید مثل تو بود مثل تویی که مثل اطلسی باطراوتی

و مثل شقایق مقدسی مثل آب پاکی و مثل آسمان بزرگی

باید مثل تو بود تا عشق و هستی معنا بگیره

دوستت دارم تا بی انتهای عشق

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 11 Jun 2006 و ساعت 2 AM

بهار من

 

یک شب بیا و بنشین کنار من

 

                                       ای خاطرات سبز تو فصل بهار من

 

بی تو تمام بی کسی را گریستم

 

                                       شاید بیایی و شوی غمگسار من

 

یک عمر کرده ام دل خود را فدای تو

 

                                      در حسرت دلی که نکردی نثار من

 

خشکیده بیا به دادم برس باران

 

                                     جاری ترین ترنم من چشمه سار من

 

برگرد ای بهار دلم تا که بشکفند

 

                                     در پاکی نگاه تو چشمان تار من  

......علی حیدری ......

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 10 Jun 2006 و ساعت 2 AM

با تو

با توبوده ام.

هميشه ودرهمه جا

باتونفس کشيده ام.باچشمان توديده ام

مرا ازتوگريزی نيست

چنان که جسم راازروح

و

زمين راازاسمان

ودرخت راازافتاب هستی 

وچنان بااين دليل زيسته ام که باور کرده ام

علت بودن من تو هستی

پاسخ من به اغازوپايان زندگی توهستی

فقط

تو

علی حیدری

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 10 Jun 2006 و ساعت 2 AM

کاش میا مدی

 

گل هاي رازقي شكوفه داده اند و نيلوفر باغچه به ديوار انتظارم پيچيده و تورا صدا مي زند حياط خلوتمان به دنبال گام هاي تو مي گردد وهنوز به لحظه آمدنت نرسيده است قلب او نيز, همچون دل من مي تپد تا گام هايت را پذيرا باشد من, بي قرارم در اين سكوت گرياني . كاش در اين هنگامه بهانه ام مي شدي و مي امدي تا در نگاهت حرف بزنم اي محبوب من.

.....علی حیدری .....

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 10 Jun 2006 و ساعت 2 AM

فر یاد

 

نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم که شعرم در هوايت جان سپرد آخر

.......علی حیدری .........

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 10 Jun 2006 و ساعت 1 AM

وسعت عشق

آرزو دارم شمعي بودم كه به پاي تو مي گريستم با غمي بالا تر از غم عشق اگر مي گريم گريه ام به واسته ي غم هاي توست آرزو دارم شاعري بودم كه براي تو مي سرودم ازتو و وسعت تو هرچند سروده هايم از تو وزن مي گيرند ازتو و وجود تو ولي وسعت تو در سروده هاي من نمي گنجد وسعتي ژرف كه براي من و سروده هايم قابل سرودن نيست.

.......علی حیدری .......

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط خ .علی حیدری در 10 Jun 2006 و ساعت 1 AM